|
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنىصدر |
|
جوان و وهم زدائى؟
جوانى به وهم زدائى است. بدين خاطر كه جوان زمان و مكان اجتماعى زيست خود، يعنى آينده را مىسازد، ناگزير است پرده اوهام را بدرد و بناى آينده را با واقعيتها بسازد. آيا از استقرار ملاتاريا بدين سو، نسل پدر و مادرها واقع بين و نسل جوان ايران مجاز بين شدهاست؟ هستند و بسيار كه پاسخ مىدهند آرى. دليلشان، جنگ 8 ساله و استقرار استبداد ملاتاريا و گرفتار اين وهم شدن كه گويا در محدوده استبداد ملاتاريا، اصلاحاتى ممكن است كه استبداد را مىبرد و آزادى را مىآورد .
و در اين روزها، از پرسشهايى كه از اينجانب بعمل آمدهاند، يكى اينست: چرا مسئوليتهايى كه نسل جوان كشور دارد را خاطرنشانش نمىكنيد؟ و گوشزدها، يكى اينست كه بايد "ترفند جديد خاتمى را افشا كرد". "ترفند جديد خاتمى"، دو لايحه قانونى است كه او، در مصاحبه 6 شهريور خود، گفت به مجلس مىدهد و يكى از اين دو قانون را تقديم مجلس كرد. چرا سخن گفتن از دو لايحه "ترفند جديد" است؟ زيرا بر فرض تصويب، ماهيت رژيم را سر سوزنى تغيير نمىدهد. اين دو لايحه، بر فرض كه بدون كاستن و افزودن، از تصويب مجلس و "شوراى نگبهان" بگذرد، نه تنها بر توان مجلس نمىافزايد كه به "اقتدارگرايان" مجال مىدهد كه خواستار اجراى قانون اساسى بنا بر قرائت خود شوند و در برابر، آئين نامه "مجمع تشخيص مصلحت" را تصويب كنند و عملاً، هرگونه استقلال عملى را از مجلس و رئيس جمهورى و هيأت وزيران بستانند .
اما ربط اين نظر كه از اينجانب خواسته مىشود با مردم در ميان بگذارم با "چرا مسئوليتهاى نسل جوان را خاطرنشانش نمىكنيد؟" چيست؟ ربط آن اينست كه نسل جوان مسئول ادامه تجربه انقلاب يعنى برخاستن براى استقرار مردم سالارى است. اين او است كه نبايد خود را يك روز به وهم اصلاحات در محدوده رژيم ولايت مطلقه فقيه و يك روز به وهم "با پيروزى در انتخابات مجلس، كار اقتدارگرايان تمام است" و چه بسا امروز و فردا به وهم "اختيارات رياست جمهورى و الغاى نظارت استصوابى "گرفتار كند. در آن هنگام كه از دو سو، حكومت بوش و اسرائيل و دست نشاندگان "ايرانيشان" از اين سو و ملاتاريا از آن سو، در كار زندانى كردن ايرانيان در مدار بسته بودند، كوشش بسيار براى مبتلى كردن نسل جوان به وهم "تغيير با پا در ميانى امريكا"، نيز بعمل آمد. بدين قرار، پرسش اينست: چه وقت جامعه ايرانى تصميم مىگيرد دنياى مجاز را رها كند و دنياى زيست خود را دنياى واقعيتها بگرداند؟
پس از جنبش همگانى در يك قرن آيا ايرانيان مىتوانند به كمتر از ولايت جمهور مردم و رژيم مردم سالارى راضى شوند؟:
چند نوبت اين واقعيت را گفته و نوشتهام كه ايران، در طول يك قرن، دست به سه جنبش همگانى زدهاست. براى تحقق هدف كه آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدل و نوگردانى دينى و فرهنگى (باز جستن دين بمثابه بيان آزادى) بدانسان كه فرهنگ آزادى و رشد را جايگزين ضد فرهنگ زورمدارى و از رشد ماندن بگرداند، چند نسل ايرانى، بيشترين بها را پرداخته است. ديگر هيچ ندارد جز حيات ملى. آيا بقيمت چشم پوشيدن از ادامه حيات ملى، در مدار بسته مثلث زور پرست، مىماند؟ يا تصميم مىگيرد اين مدار را باز كند و به جنبشى همگانى، تاريخ خويش را ورق بزند و به قلم عزم ملى، تاريخ زيست در آزادى و رشد را آغاز كند؟
در هر سه جنبش مشروطيت و ملى كردن نفت و انقلاب اسلامى ايران، در نسلى كه جنبش مىكرد و ميان آن نسل و نسل جوانى كه به يمن جنبش وارد صحنه مىشد، همآهنگى بايسته وجود نمىداشت. توضيح اينكه در كودتاى رضا خانى كه تجربه مشروطيت را برباد داد و كودتاى 28 مرداد 32، كه جنبش ملى كردن صنعت نفت را تجربهاى نيمه تمام گرداند، بخشهائى از نسلى كه انقلاب كرد و نسلى كه به يمن انقلاب وارد صحنه شد، از راه فعل پذيرى، تسليم شدند. در برابر، بخشهائى از اين دو نسل نيز در برابر بازگشت به عقب، استوار ايستادند. امروز، بعد از يك قرن، آنها كه ايستادهاند كه ايران به استبداد و وابستگى باز نگردد، نه تنها مىتوانند اميدوار باشند بلكه مىتوانند بخود ببالند كه تحول اجتماعى را تاجائى پيش بردهاند كه احتمال زيست در هريك از سه شكل زورپرستى، بسيار ضعيف گشتهاست. چرا كه بخشى از نسل انقلاب تجربه را ادامه دادهاست و در نسل جديد، ميل به زندگى در استبداد جاى به بيزارى از آن سپردهاست.
با وجود اين، بيرون رفتن از ظلمات استبداد به نور آزادى، در گرو آنست كه نسلها بر سر نظامى كه مىخواهند بر قرار كنند، به توحيد برسند. آيا، براى نخستين بار، ميان نسلها هنآهنگى بر سر زيست در جامعهاى آزاد و منتقد و ارزياب بوجود آمدهاست؟ با آنكه رفتارهاى سياسى گزارشگر وجدان جمعى هستند و وجود وجدان جمعى پاسخ آرى به اين پرسش است، اين رفتارهاى حال و آينده نزديك هستند كه مىبايد بر وجود و شفاف شدن اين وجدان جمعى گواهى دهند. رفتارى كه جامعه در قبال هر واقعيت، در پيش مىگيرد، به ما مىگويد نسل جوان در وهم هست يا نيست؟اين نسل با نسل پدر و مادرها هم نظر است يا نه؟ با مراجعه به مسئلهاى از مسائل روز، مىكوشم براى اين دو پرسش، پاسخ بجويم:
1 - اصلاح در محدوده رژيم ملاتاريا، وهم بود. نه خود واقعيت داشت و نه ادعاى عملى كردن آن واقعيتى را بيان مىكرد. نياز به تجربه جديد نيز نداشت. زيرا در دوران مرجع انقلاب، تجربه شده و ملاتارياى ايران گيتى، با كودتاى خرداد 60، تضاد استبداد خويش را با آزادى و استقلال، به زبان كشتار ايرانيان و ادامه جنگ و... ابراز كردند. افزون بر اين، بنا بر اين قاعده كه آزادى ذاتى انسان است و هركس خود را آزاد مىكند و با آزاد شدن، الگو مىشود و بنابر ابتلى و آزمايش شوراى ملى مقاومت كه ايران را از يكى از رأس مثلث زور پرست آسود، بديلى پيشنهاد شد: محور دوم يا بديل مردم سالار، مستقل از رژيم ملاتاريا و مستقل از قدرتهاى بيگانه. بنا بر اين، با وجود راه به بيراهه رفتن، تكرار تجربه بود و پشيمانى ببار مىآورد. بهر رو، امروز، آندسته از اصلاح طلبان كه به اصلاحات باور و در ساختن "توهم جمعى" شركت نداشتهاند، به صراحت مىگويند خطا كردهاند. آيا سخنان آقاى خاتمى، در مصاحبه 6 شهريور، او را در شمار وهم سازان قرار مىدهد و يا در عداد وهم باوران؟ او از پيشنهاد دو قانون به مجلس ملاتاريا سخن بميان آورد و يكى از اين دو قانون، به مجلس داده شد. آيا او مىداند اين دو قانون جز وهم در بر ندارند؟ فرض كنيم مجلس و "شوراى نگهبان" لايحه را تصويب كردند و مجلس هفتم نيز اكثريت "اصلاح طلب" پيدا كرد. مگر مجلس ششم داراى اين اكثريت نيست؟ مگر اين مجلس فرياد "من ناتوانم" سر نمىدهد؟ اما قانون اختيارات رياست جمهورى وهم بزرگترى است. زيرا الف - در محدوده اين قانون اساسى، هيچ اختيارى نمىتوان به رئيس جمهورى داد كه او را توانا به جلوگيرى از عمل بخشى از رژيم كند كه "قلمرو خاص ولايت مطلقه فقيه" شمرده مىشود و به قول آقاى عبدى، 95 درصد قدرت است. ب - مشكل رژيم در توزيع اختيارات نيست بلكه، در اينست كه قانون اساسى آن بر مدار قدرت و نه بر وفق آزادى، تنظيم شدهاست. اختيار از مسئوليت نمىآيد و دولت، در هر سه قوه آن، نظام مردم سالار ندارد. سلسله مراتب را نه مسئوليتها كه قدرتى بوجود آوردهاست كه كل آن در يك شخص متمركز است و كارگزاران دولت از او نمايندگى مىكنند. اين شخص، "ولايت مطلقه" دارد يعنى از تقدم و تسلط مطلق قدرت (= زور) بر "جان و مال و ناموس" فرد فرد مردم ايران، نمايندگى مىكند. و به قول طرفداران "ولايت فقيه"، قانون اراده فعلى ولى امر است. آقاى خاتمى فرق ميان دولت حقوق مدار و دولت قدرت (= زور) مدار را مىداند. پس مىداند كه بكار ساختن وهم است. چرا كه نسبت ولايت مطلقه فقيه با جمهوريت، نسبت تضاد است و اين تضاد، با "بازنگرى قانون اساسى" و تفويض اختيارات (= زور) مطلق به "رهبر" حل شدهاست. آيا اين وهم سازى هدفى جز فريفتن دونسل و بيشتر نسل جوان دارد ؟
2 - بدين قرار، هر جامعهاى، بخصوص نسل جوان آن، بدين خاطر كه مىبايد آينده خود را با واقعيتها بسازد، هر پيشنهادى را كه خود واقعيتى را در برنداشت، نبايد بپذيرد و اگر پذيرفت، در وهم سازى شركت كرده و خويشتن را فريب دادهاست. واقعيت اين دو قانون را نه در آقاى خاتمى و اصلاح طلبان كه در محتوايشان مىبايد يافت. سنجش افكارى كه سايت "رويداد" بعمل مىآورد، گوياى اين واقعيت است كه وجدان جمعى نيك مىداند كه اين دو قانون هيچ چيز را تغيير نخواهند داد. با وجود اين، اگر واقعيت داشتن دو قانون را در آقاى خاتمى و اصلاح طلبان نمىتوان سراغ كرد، استقامت آنها بر سر قولشان را در خود آنهاست كه مىبايد آزمود. روشن سخن اينكه اگر دو قانون وهمى بيش نيستند، در عوض، ايستادگى آقاى خاتمى و اصلاح طلبان بر سر همين دو قانون، مىتواند چيزى را تغيير دهد. در حقيقت، آن بخش از جامعه كه به اينها رأى دادهاست، به استناد قول آنها بر وفاى به عهد رأى دادهاست. تا اين زمان، حتى يك مورد وفاى به عهدى از عهدها، مشاهده نشدهاست. آيا مىبايد به حكم رويه كه از آقاى خاتمى و اصلاح طلبان ديده شدهاست، حكم كرد اين بار نيز ايستادگى نخواهند كرد؟ به آنها كه خويشتن را آزاد انديش مىدانند، قرآن اين درس را مىدهد :
دو برادر نزد داود (ع) رفتند. يكى از دو برادر شكايت كرد كه برادرش از 100 گوسفند مال مشترك، 99 گوسفند را برده و اينكه در واپسين گوسفند طمع كردهاست. داود گفت: شريكان (متجاوز) چنين كنند. خداوند او را سرزنش كرد چرا پيش از رسيدگى حكم صادر كردى .
بدين قرار، نه قول دهندگان، در مقام انسان، فاقد توان ايستادگى هستند و نه باستناد رفتار ديروزشان، مىتوان گفت امروز و فردا چه خواهند كرد. با آنكه قوىترين احتمال اينست كه بر سر اين دو قانون ناتوان از تغيير واقعى نيز نخواهند ايستاد، اما بخاطر اهميت تعيين كنندهاى كه هر استقامتى، ولو بسيار كوچك، دارد، جامعه مىبايد آنها را به استقامت بخواند و اقبال ايستادگى را از آنها دريغ نكند .
اهميت استقامت در چيست؟ در اينست كه الف - جامعه از وهمى بس فلج كننده رها مىشود و آن اينكه وجدان جمع و عزم او به حساب هستند. اگر مسئولان منتخب او توان ايستادگى ندارند، مسئوليت سنگين ترش بر دوش جامعه است. چرا كه از حقوق خويش غافل است و بر سر اين حقوق نمىايستد. ب - از آموزشهاى قرآن يكى اينست كه هر كس خود را بايد مكلف بداند. بنا بر اين، اگر در ايران، هيچكس نايستد كسى كه قول مىدهد مىبايد بر سر قول خود بايستد. لذا، "اصلاح طلبان" نمىتوانند به اين عذر كه جامعه پشت آنها را نمىگيرد، تن به ايستادگى ندهند و خويشتن را از اين ارزش كه بيانگر پيروزى حق بر ناحق و داد بر بى داد است، تهى بگردانند. ممكن است به استقامت بايستند و مردم نيز به حمايت از آنها بر نخيزند و استبداديان خوردشان كنند. با وجود اين، نماد استقامت مىمانند و راست راه رشد در آزادى را به مردم نشان مىدهند.
اما از دو جهت ديگر، ايستادگى بازهم مهمتر است :
3 - يكى از اين نظر كه زهر قدرت هيچ پادزهرى جز استقامت در برابر آن ندارد. ديگرى اينكه استقامت در برابر قدرت، وقتى كارساز است كه از موضع آزادى و حقوق انسان بعمل آيد. استقامت از موضع قدرت، اصالت بخشيدن به قدرت مدارى و دوام بخشيدن به عمر قدرت استبدادى است. پس اصرارم بر اينكه مبارزه با هر سه رأس مثلث زورپرست يك مبارزه است، از رهگذر ديدن واقعيت است آنسان كه هست. از ديد اين واقعيت كه بنگرى، خود را با اين پرسش رويا رو مىبينى: اگر دو قانون بيانگر تغيير واقعى نيستند و حقى را در برندارند، بر فرض ايستادگى "اصلاح طلبان"، موجب تقويت قدرت استبدادى مىشوند. حق اينست كه شعار "نهادينه كردن قانون" كه آقاى خاتمى سر داد، توسعه "حوزه ولايت مطلقه فقيه" را در پى آورد. چرا كه او به جاى پرداختن به حق يا ناحق بودن محتواى قانون، به شكل آن پرداخت و استناد صورى به اين و آن قانون را كافى شمرد. بنا بر اين، چه بسا، به دنبال تقديم اين دو لايحه قانونى به مجلس، ملاتاريا به سراغ تصرف 10 درصد قدرتى برود كه گويا در دست او نيست. از اينجا،
الف - مرگ قدرت (= زور) به استقامت در برابر آنست و ب - استقامت از موضوع آن جدائىناپذير
است. اگر موضوع آزادى و حقوق انسان بودند، استقامت موجب انحلال قدرت ضد آزادى و حقوق مىشود. وگر نه، توان ويرانگرى اين قدرت را افزايش مىدهد و عمرش را طولانىتر مىكند .
4 - اگر چنين است، چرا مردم مىبايد آقاى خاتمى و اصلاح طلبان را به استقامت بخوانند؟ الف - نخست بخاطر دريدن كلفتترين پرده ابهام كه رفتارى ديرپا شدهاست: "استقامت فايده ندارد و به جائى نمىرسد". آن استقامتى كه چه نتيجه بدهد و خواه ندهد بجائى نمىرسد، استقامت بر مدار قدرت است. در عوض، هر استقامتى از موضع آزادى و حق، به يقين به نتيجه مىرسد. به اين دليل ساده كه آزادى و حقوق در خود انسانها هستند. هركس بخواهد از موضع آزادى و حقوق به استقامت بايستد، نخست عقل خويش را بايد آزاد كند و آنگاه زندگى خويشتن است كه مىبايد "حقوق در عمل" بگرداند. بدين كار، قدرت در سطح او، از عمل باز مىايستد، مىميرد. ب - آنگاه از اين رو كه وهم ديگرى را مىزدايد: اندازه استقامت بستگى مستقيم به درجه خلوص حقى دارد كه بر پايهاش آدمى به استقامت مىايستد. بنا بر اين، اگر "اصلاح طلبان" پاى استقامتشان مىلنگد بدين خاطر است كه از شفافيت مىگريزند زيرا حاضر نيستند "ناطق به حق و حق ناطق" بگردند. براى مثال، اين دو قانون را كه بخواهى تا آنجا شفاف بگردانى كه شامل تمام حق بگردد، مىبايد بر اساس ولايت جمهور مردم، تنظيمش كنى. انتخاب بطور كامل از آن فرد فرد مردم بگردد و با آزادى نامزد شدن و انتخاب كردن همراه بگردد. و سرانجام از آن لحاظ كه پرده وهم سوم و بس مهم ديگرى دريده مىشود: در استقامت، جائى كه استقامت كننده بر مىگزيند تعيين كنندهاست. توضيح اينكه اين دو قانون، اعترافند به دزديده شدن حق ولايت و وسيله آن ،كه انتخاب كردن است. ميان استبداد ملاتاريا كه دولت را به زور از دست ملت ربوده و آن را وسيله زور گوئى بر او كردهاست و ملت، اصلاح طلبان كداميك را بر گزيدهاند؟ نماينده مردم هستند در استبداد؟ نماينده مردم هستند بر ضد استبداد؟ واسط و رابط دولت ملاتاريا هستند با مردم؟ بزك استبداد ملاتاريا هستند بر مردم؟ هر كس، از زعم خويش، يكى از اين مقامها را مقام "اصلاح طلبان" مىانگارد. اما آنها خود كدام مقام را با چه اندازه از شفافيت، مقام خود مىدانند ؟
بدين قرار، ايستادگى فايده دارد اگر از موضع حق انجام گيرد و ميزان و اندازه اثر بخشى آن، از نظر تحقق حق، بستگى به درجه خلوص حق و جا و مقامى دارد كه استقامت كننده بر مىگزيند .
5 - بسا هست كه كسانى از موضع قدرتمدارى به استقامت مىايستند. جان مىدهند ،اما از استقامت دست نمىشويند. آيا استقامت تا مرگ را مىتوان دليل حقانيت شمرد؟ استقامت وقتى ترجمان حق است كه خاصههاى بالا و خاصه هائى را داشته باشد كه از اين پس به شمار و شرح مىآيند.بدين قرار، نخستين پرسش اين مىشود: چرا آنها كه حق دارند بر سر حق خود نمىايستند و قدرتمدارها بر سر زورگوئى مىايستند؟ تا بوده اين پرسش مطرح بودهاست و امروز نيز مطرح است. بديهى است كه مجموعهاى از علتها طرز فكر و طرز رفتار فردى و جمعى و نظامهاى اجتماعى را بوجود آوردهاند كه حق داران سلطه زورمداران را مىپذيرند. از آنجا كه روى سخن با جوانان است، در اينجا، به امر واقعى مىپردازم كه همه زمانى و همه مكانى است: هم اكنون، در ژوهانسبورگ، اجتماع سران دولتهاى جهان تشكيل است. رئيس جمهورى فرانسه هشدار مىدهد: نكند قرن بيست يكم قرن جنايت بشريت بر ضد حيات بگردد! حق اينست نه بشريت بلكه قدرت و قدرتمدارى است كه مرتكب جنايت بر ضد حيات مىشود. اگر انسانيت نتواند از بردگى قدرت افسار گسيخته بدر آيد، قدرت ،حيات را از روى زمين بر مىدارد. با وجود خطرى تا اين اندازه جدى و فورى، چرا انسانيت همچنان آلت فعل قدرت در اين جنايت است؟ پرسش ديگرى و اين بار از خود بكنيم: در سه انقلابى كه ايرانيان در طول يك قرن كردند، هر بار، - استثناءها بكنار - هر كس آزادى را فرصتى نشمرد براى بكار بردن قدرت؟ آيا آزادى را اختيار بكار بردن قدرت نشمرد و همين رفتار فردى و جمعى از اسباب بازسازى استبداد نشد؟ اين دو پرسش به ما امكان مىدهد بفهميم چرا ليبراليسم در غرب رواج يافته است و در بقيت جهان نيز، قلمروهاى اجتماعى بسيارى را از آن خود گرداندهاست :
از آنجا كه زور جانشين هر راه حل نايافته مىشود و از آنجا كه آدمى از آزمايش و ابتلى مىترسد، اختيار بكار بردن قدرت در قلمرو خود را به فرد دادن، راه حل آسانى است كه ذهن بدون چون و چرا مىپذيرد. بدين قرار، قدرت سالاران آسان مىتوانند فرد فرد انسانها را در "مرزهاى فردى" صاحب قدرت بخوانند و بدين فريب، به قدرت اصالت و ارزش بخشند و بر حق مقدم گردانند. پس، هيچ نبايد تعجب كرد اگر بنا بر تعريف ليبرالها، حق در وجود و در بكار رفتن، متكى به قدرت دولت است. پيش از اين و نوبت به نوبت، توضيح دادهام چرا انسانها به قدرت كه از خود وجودى ندارد، اصالت و تقدم مىدهند تا آنجا كه آزادى را داشتن و بكار بردن قدرت دست كم در قلمرو فرد، مىانگارند. در اينجا، پرسشى مهمتر را با ايرانيان در ميان مىگذارم: اگر در طرز فكر و طرز رفتار خود تأمل كنيد، تصديق مىكنيد كه ايستادگى نكردن بر سر حق و تسليم شدن به سلطه زورمداران، بخاطر اصالت دادن و تقدم بخشيدن به قدرت است. بنا بر اين، اگر كتابى انسان را بدين خاطر سرزنش كند، آيا نبايد از قدرت و قدرتمدارى سلب اصالت و تقدم كند؟ اگر قرآن، جاى جاى، انسان را سرزنش مىكند چرا از حق خويش غافل مىشود و تسليم طاغوت (زورمدارها) مىشود، مىتواند به قدرت (= زور) اصالت دهد و او را متكاى حق بگرداند؟ حتى مىتواند قرآن از قدرت سلب اصالت و ارزش نكند؟ قرآن مىتواند بيان آزادى، بمعناى رها كردن انديشه و عمل از قدرت و قدرتمدارى و بيشتر از اين نباشد؟ حال از شما مىپرسم: چه تعداد از شما با قرآن بمثابه بيان آزادى آشنائى داريد؟ بهر رو، انسانى كه به قدرت اصالت مىدهد، نمىتواند استقامت كند و اگر بنظر مىرسد كه زور مدارها بر زورمدارى مستقيم هستند، از غفلت است. غفلت از اين واقعيت كه الف - وقتى اصالت دادن به قدرت همگانى است و ب - قدرت نياز به تمركز دارد تا بتواند بكار رود. بنا بر اين، ج - در اقليت كوچك متمركز مىشود و اكثريت بزرگ در برابر زورگوئى اقليت كوچك، تسليم نمىشود. از اين روست كه فرمود تا تغيير نكنيد خداوند چيزى را در شما تغيير نمىدهد. به سخن ديگر، انسانها با رها شدن از اين وهم كه گويا قدرت اصالت دارد و با آزاد كردن خويش از آنست كه به منحل كردن قدرت خود كامه و پايان بخشيدن به سلطه اقليت زورمدار توانا مىشود .
6 - بدين قرار، هيچ چيز مهمتر از هشدار روز مره به خود نيست: آزادى و حقوق آزادى ذاتى حيات من بعنوان انسان است. آزاد و صاحب حقوق ماندن من در گرو اينست كه از هر رابطهاى پرهيز كنم كه زور توليد مىكند. من بعنوان نسلى كه حيات او در گرو رشد بمعناى ساختن آيندهاست، آزادى را فرصتى براى جانشين قدرتمدارها شدن نمىشمارم. فرصتى مىدانم براى زيستن در آزادى از قدرت. من خود را از اين وهم آزاد مىكنم كه برخوردارى ديگرى از آزادى و حقوق ،به من مربوط نيست. زيرا مىدانم كه الف - تكليف بيرون از حق وجود ندارد. بنا بر اين، صاحب حق مىبايد آن را در خود بكار برد و ب - جامعه آزاد جامعه ايست كه همه از حقوق خود برخوردار باشد. بنا بر اين، برخوردارى هركس از حقوق خويش نيازمند دفاع از ديگرى در حقوق او است. ج - زيستن، در آزادى و با برخوردارى از حقوق، زندگى در جامعيت و كمال خويش است. بنا بر اين، اين زندگى در گرو "رسيدن به قدرت" نيست بلكه در آزاد شدن از قدرت است. مبارز سياسى در خور اين عنوان، نخست الگوى اين زندگى مىشود و آنگاه ديگران را به اين زندگى مىخواند. به قيام براى آزادى و حقوق و استقامت در اين قيام مىخواند. و
د - اين زندگى نياز به اصل و انديشه راهنمائى دارد كه بيان آزادى باشد. بدين قرار، اگر نسل جوان نخواهد تحول را فرصتى بشمارد براى به صحنه درآمدن و "تصرف قدرت" و خود را مسئول بناى آينده در آزادى بداند، مىبايد 1 - پيش از اينكه ببيند چه كسان يا گروههائى در صحنه سياسى فعال هستند، به بيان هائى بپردازد كه پيشنهاد مىشود. بيان آزادى را از بيانهاى قدرت تميز دهد و هيچ بيان قدرتى را نپذيرد. در جستن و روش كردن بيان آزادى، درنگ نكند. طرز فكر و طرز رفتار خود و مدعيان رهبرى را بدان بسنجد و بدين كار، 2 - از ظلمات ابهام به نور آزادى مىآيد و انديشه و عمل خويش را شفاف مىيابد. 3 - در مىيابد استقامت چيست و چه وقت ممكن مىشود و به استقامت مىايستد. 4 - دوران طولانى تاريخ كه، در آن، رهبرى در بيرون مردم بوجود مىآيد و بر جامعه "ولايت مطلق" پيدا مىكند، پايان مىپذيرد. جامعه خود در رهبرى شركت مىكند. دست كم، انتخاب رهبرى كه حق او است، از آن او مىشود. 5 - مدار بستهاى باز مىشود كه مثلث زورپرست با يكديگر بوجود آوردهاند. 6 - وجدان جمعى به آزادى پديد مىآيد و بديل مردم سالار بيانگر اين وجدان جمعى مىشود. 7 - حاصل اينهمه، آزاد شدن عقل فردى و جمعى يك نسل و بنا بر اين، روش نگرش او است: اين كه ملاتاريا به حقوق مردم تجاوز مىكنند و آزادى آنها را سلب مىكنند، نگرش عقل قدرتمدار به واقعيت است. اين ديد فردها و جامعه را از مسئوليت خويش غافل نگهميدارد و به زور پرستان اجازه ميدهد كه بعنوان قدرت حاكم و مخالف آن ،مدار بستهاى را بوجود آورند و فضاى اجتماعى را بسته نگهدارند. و اين نگرش كه حاصل غفلت انسانها و جمع آنها از حقوق و آزادى خويش، در استبداد ملاتاريا تبلور پيدا مىكند، ديد عقل آزاد است. اين عقل در خود مىنگرد و خود را مسئول مىشناسد و مجاهدت را با بدر آمدن از غفلت آغاز مىكند. زيرا مىداند آزاد شدن فردها و جمع آنها، از ميان برخاستن استبداد ملاتاريا و زور پرستان رقيب است.
بدين وهم زدائيها، جامعه ملى نگرش ديگرى به دولت و به قول و فعل "مسئولان" دولت، پيدا مىكند. براى مثال، جامعه، بنا بر اين روش، دو قانون (قول) پيشنهادى حكومت آقاى خاتمى را از گوينده آن جدا مىكند. در محتواى اين دو قانون، از ديدگاه ولايت جمهور مردم مىنگرد و مىپرسد: آيا همان قانون پيشين است كه در آن، اختيار تصويب نامزدى نامزدها از "شوراى نگهبان" گرفته و به مقام ديگرى دادهشدهاست و يا ترجمان ولايت جمهور مردم است؟ آيا بيانگر حق فرد فرد مردم ايران بر حاكميت بر خويش هست يا نيست؟ اين سنجش كار ساده ايست و هيچكس نيست كه نتواند آن را انجام دهد. چرا كه اگر قانون انتخابات ترجمان ولايت جمهور مردم باشد، نامزد نمايندگى را به الزامى ملزم نمىكند و هيچ مقامى جز مردم را صالح براى رد يا قبول نامزدى از نامزدها نمىشناسد. قانونى كه ترجمان حقوق فردى و جمعى يك ملت باشد و نه بسود يك طرف و به زيان طرف ديگرى كه در قدرت استبدادى شركت دارند، حق تمامى مردم را به صفت فرد و به صفت جمع لحاظ مىكند. از اين رو، پس از سنجش قول (در مثال ما اين دو قانون)، فعل "مسئولان" را با حق حاكميت خود مىسنجد و اين دو سنجش را تا آنجا پى مىگيرد كه ابهامها يكسره زدوده شوند و براى پرسش اساسى، پاسخ شفافى يافته آيد :
آيا در محدوده رژيم ملاتاريا، اصلاحات در سمت و سوى باز جستن آزادى و حقوق ممكن است يا نيست؟ اگر 5 سال تجربه به اين نتيجه رسيدهاست كه در اين محدوده، چنين اصلاحاتى ممكن نيست، آن بخش از جامعه كه اين راه حل را پذيرفت، حق دارد بگويد فريب خوردهاست و يا مىبايد مسئوليت عمل خويش را بر عهده بگيرد و از خود بپرسد: چرا اين دروغ را راست انگاشتم؟ چرا گوشها را بر هشدارها بستم؟ اكثريت بسيار بزرگ جامعه مىتواند بگويد سانسور نگذاشت هشدارها را بشنوم و حتى وارونه آنها را به من القاء كردند. اما اگر اين مسئوليت، از ديد عقل آزاد و مسئوليت شناس بنگرد، به خود خواهد گفت: ملتى كه نخواهد در حصار قدرتمدارى زندانى بماند، قدرتى نمىماند كه حقيقت را از او بپوشاند. جامعه داراى خرد آزاد مىداند كه نبود جريان آزاد انديشهها و اطلاعات، بود قدرت استبدادى ويرانگر و فساد گستر است. بنا بر اين، صاحبان انديشه را، هركس و با هر انديشهاى را، از خود مىداند و به جاى آنكه بگذارد زورپرستان بر او ضد اطلاعات ببارند و در او اين و آن بيان قدرت را القاء كنند، "رسانههاى گروهى" را ، از راه ايجاد و گسترده كردن جريان آزاد انديشه و اطلاعات، پديد مىآورد .
بيرون آمدن يك نسل از وهم، به دردست گرفتن اختيار خويش و سمت دادن به انديشه و عمل خويش در مسير آزادى ممكن است. نسلى كه آزادى را ذاتى انسان مىداند، انسان آزاد را بى نهايتى مىيابد كه در امور مىنگرد. اين انسان بيراهه مرگ در زورمدارى را رها مىكند و با قدمهاى استوار راست راه رشد در آزادى را در پيش مىگيرد. هر نسل جوانى كه عقل خويش را آزاد مىكند، بزرگى بى نهايت را مىجويد. ايران امروز به اين نسل نياز دارد.
اين نوشته را نوشتهاى ديگر در پى است .
|
ابتداى صفحه
در اين شماره
سرمقاله
تريبون آزاد
جواب به سوالها
آرشيو روزنامه
آرشيو سرمقاله ها
تماس با ما
اطلاعيه ها
خبرها كه در مجموعه نخواندهايد
|